ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


آنرا باور کنیم و با صدای بلند تکرار نماییم.






تمنای عاشق
آن را که جفا جوست، نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
ما را، ز توغیر از تو تمنّایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پروانه سوخت، شمع فرو مرد، شب گذشت
ای وای من که قصه ی دل نا تمام ماند


تقدیم به جاویدترین عشق
When you feel unlovable, unworthy and unclean,
when you think that no one can heal you,
Remember, Friend,
God Can.
وقتي احساس ميکني قابل دوست داشتن نيستي
وقتي احساس بي لياقتي و نا پاكي مي كني
وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهاي تو را التيام ببخشد
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
When you think that you are unforgivable
for your guilt and your shame
Remember, Friend,
God Can.
وقتي احساس ميكني قابل بخشش نيستي
براي شرم و گناه هايت
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
When you think that all is hidden
and no one can see within
Remember, Friend,
God Can.
وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است
و هيچكس نمي تواند درون را ببيند
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
And when you have reached the bottom
And you think that no one can hear
Remember my dear Friend
God Can.
وقتي به انتها مي رسي و گمان ميكني
کسي نيست تا صدايت را بشنود
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
And when you think that no one can love
The real person deep inside of you
Remember my dear Friend,
God Does.
وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند
به خود واقعي درون تو عشق بورزد
دوست عزيز من به ياد داشته باش








عزیزان من نمی خواستم که این وبلاگرو واگزار کنم متاسفانه نمیدونم کی میخواسته سر به سرم بزاره و یه دیوونه اینترنتی یه همچین پستی رو تو وبلاگم گزاشته بود که من میخوام وبلاگمو واگزار کنم
اما این خبر اصلا صحت نداره و من هنوزم میخوام به کارم ادامه بدم

بنام او که وجودش صفاست عهدش وفاست ومحبتش کیمیا ست((
|
|
آنگاه كه از تمام روزمرگي ها خسته مي شوي سراغ از كه مي گيري؟
آنگاه كه هنگامه دلتنگي از راه مي رسد به كه مي انديشي؟
آنگاه كه شباهنگام پريده رنگ از خواب برمي خيزي خواب كه را ديده اي؟
شباهنگام كه از كوچه باغ مي گذري براي كه شعر كوچه مشيري را زمزمه مي كني؟
در آن باران شبانه كه كوچه را گز مي كردي ياد كه همراه تو بود؟
در آن مهماني شاد به ياد كه افتادي كه بغ كردي؟
چرا زماني كه سخن از عشق مي آيد گونه هايت به نرمي خيس مي شود؟
چرا پيشنهاد آن دوستي را به سادگي رد كردي؟
اري اين سخنان اوست كه همراه من است و من با نگاه به او مي گويم
ديگر چيزي نگو.
اينها را نگفتم كه دلت را نرم كنم عشق من
اينها فقط از سر دلتنگي به سراغم مي آيد
قصد از نوشتن آرامش است هر چند اين گونه نوشتن تازه شروع طوفان است.
طوفاني كه از دل برمي خيزد وتو را تا اوج روح بلندهستي مي برد
انجايي كه تنها خود را مي بيني وخداي خودرا
|
![]() ![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|